سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
عشق گمشده

عشق گمشده

غزل[32]


.

.


+ نوشته شده در یکشنبه 14/12/90 ساعت 10:25 صبح توسط غزل | نظر


پیمان با ماه

میخواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد


در دایره حضورش تو را به من نشان دهد


می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم


هر وقت دلم هوای تو را کرد


عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند


می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم


که هر وقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند


دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد


میخواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا میفهمد و میشنوند


پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرارم را هم شنیدند


عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند.....


 


 


 


+ نوشته شده در سه شنبه 29/9/90 ساعت 9:35 عصر توسط غزل | نظر


/

.


+ نوشته شده در سه شنبه 19/7/90 ساعت 7:24 عصر توسط غزل | نظر


نوای قلبم

نوای قلبم رو خوب گوش کن.....


 


دیگر آهنگ ملایم و زیبا نمی نوازد....


 


روزها ، ماها ، سالها میگذرند اما ...


 


اما هنوز این غم آرامم نکرده ....


 


خوش به سعادت تو ای دوست...


 


چه زیبا بارت را بستی و رفتی....


 


ای کاش دلت به رحم می آمد و


 


مرا در این روزگار بی رحم تنها رها نمیکردی....


 


قصه رفتنت را شنیدم و آرام اشکم فرو ریخت...


 


بیشتر از فراغت ، افسوس و حسرت رفتنت را دارم...


 


 


+ نوشته شده در سه شنبه 19/7/90 ساعت 7:16 عصر توسط غزل | نظر


.

.


+ نوشته شده در شنبه 9/7/90 ساعت 5:50 عصر توسط غزل | نظر


...

  


عشق را دوست دارم
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم


 


+ نوشته شده در شنبه 9/7/90 ساعت 5:49 عصر توسط غزل | نظر


.

.


+ نوشته شده در شنبه 19/6/90 ساعت 6:5 عصر توسط غزل | نظر


دو بیمار و یک پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...


هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.


این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.


روزها و هفته ها سپری شد.


یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.


آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.


در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند." 


+ نوشته شده در شنبه 19/6/90 ساعت 6:4 عصر توسط غزل | نظر


.

.


+ نوشته شده در شنبه 19/6/90 ساعت 6:1 عصر توسط غزل | نظر